وبلاگ شخصی

به وبلاگ من خوش اومدین

نه با تو ....

۱۲۹ بازديد
 

حالا که رفتی

۱۹۹ بازديد
حالا که رفته ای

 

ساعتهــــا به این می اندیشم ، که چرا زنــــده ام هنـــوز ؟

 

مگـه نگفتـــه بــودم بی تــــو میمیرم؟

 

خدا یادش رفته است مرا بکشــــد

 

یا تــــــو قرار است برگردی ؟

تویی ناب ترین فصل کتاب منی

۱۷۳ بازديد

تویی که ناب ترین فصل هر کتاب منی
شروع وسوسه انگیز شعر ناب منی

من آن سکوت شکسته در آسمان توام
و تو درآمد دنیا و آفتاب منی

چقدر هجمه ی تشویش بی تو بودن ها
تویی که نقطه ی پایان اضطراب منی

برای زندگی ی بی جواب و تکراری
به موقع آمدی و بهترین جواب منی

روان در اوج خیالم چو رود می مانی
همیشه جاری و مانا در عمق خواب منی

نفس پس از گذرت از حساب می افتد
و تو دلیل نفس های بی حساب منی

رها مکن غزلم را همیشه با من باش
که ختم خاطره انگیزه شعر ناب منی

آن مرد پر از شور و غزل

۱۷۸ بازديد
مانند غـریـقی کــه پر از وحـشت آب است ،
می گردم و دستم پی یک تکه طناب است

 

دلتنگی و تنـهایی و انـدوه و صـبوری
این عاقبت تیره ی یک عاشق ناب است

آن مرد پر از شور و غزل ، بعد تو جان داد
این آدم کوکی ، جسدی پشت نقاب است

یا مشکل ارســال پیام ، از دل مــا بود
یا منبــع گیــرنده ی قلـب تو خراب است

زایـیــده ی دردیـم و به بار آمـده ی عشق
در مکتب ما ، عشق فقط ، حرف حساب است

یک جمله بگو دلبرکم ! ... حرف دلت چیست ؟
عاشق شده این شاعر و ... دنبال جواب است

نمیدانی ...

۱۴۳ بازديد

❤️نمیدانے

چطور گیج مے شوم

وقتے هرچه مے گردم

معنے نگاهت

در هیچ فرهنگ لغتے

پیدا نمے شود … ! ❤️❤️❤️


تو را دوست دارم...

۱۸۰ بازديد
تورا دوست دارم
بدون آن که علتش را بدانم
محبتی که علت داشته باشد
یا احترام است یا ریا …


قلبم به هوای تو

۲۰۲ بازديد
ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻮ ﺗﻼﻃﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﺑﺎ ﺧﯿﺰﺵ ﻣﻮﺟﻬﺎ ﺗﻔﺎﻫﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻮﺭ ﺍﺳﺖ
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﭼﮑﺎﺭ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭﺩ


با عشق آنسوی خطر .....

۱۸۶ بازديد

با عشق آنسوی خطر جایی برای ترس نیست

در انتهای موعظه دیگر مجال درس نیست

کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود

چیزی شبیه معجزه با عشق ممکن می شود

چنان دل بسته ام کردی

۱۹۶ بازديد

چنان دل بسته ام کردی
که با چشم خودم دیدم

خودم میرفتم اما
سایه ام با من نمی آمد

روزگار عشق

۱۹۱ بازديد

روزگار عشق و روزیها گذشت

مرغ بخت ما از این صحرا گذشت

آن صفای خنده ها از لب گریخت

آن بهار عشق بی پروا گذشت

آدمی در رنج و غربت رنگ باخت

بس که تنها آمد تنها گذشت

خاطرم اصلا روی آرامش ندید

عمر ما چون موج بر دریا گذشت

در سخن بودم شبی با آینه

گفتم آن خنده مستی بخش کو؟

گفت خوابی بود چون رویا گذشت