تو نیستی که ببینی ، چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست ، چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست ، چگونه جای تو در زندگی سبز است ، هنوز پنجره باز است ، و تو از بلندی ایوان به باغ می نگری ، درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها ، به آن تبسم شیرین ، به آن تبسم مهر ، به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند ، تمام گنجشکان ، که در نبودن تو ،