سه شنبه ۰۷ آبان ۹۸ | ۱۵:۱۱ ۵,۷۸۹ بازديد
فصلِ سرما می آید
زمستان را میگویم
امّا تا آغوشِ تو هست
من گرمِ گرمم

فصلِ سرما می آید
زمستان را میگویم
امّا تا آغوشِ تو هست
من گرمِ گرمم

مثلِ نفس هایم دوستت دارم
همانقدر بی اختیار
همانقدر تا پایِ جان

قلبی خاکی داشتم ، آدما خیسش کردند
گِل شد ، بازی کردند ، خشک شد ، خسته شدند
زدند شکستند ، خاک شد ، پا رویش گذاشتند ، رد شدند…




دگر از درد تنهایی، به جانم یار میباید
دگر تلخ است کامم، شربت دیدار میباید
ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را دل هشیار میباید
مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
که میگفتم: علاج این دل بیمار میباید
بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را
نمیبایست زنجیری، ولی این بار میباید



